در نهایت به من پیشنهاد داد

تشکر می کنم از راندا برن و همه کسانی که وقت گذاشتن و داستانشونو اینجا به اشتراک گذاشتن...داستان من درباره اینه که باور داشته باشید همه چیز ممکنه....این واقعیت دارهلبخند 

من مرد مورد علاقم رو در دانشگاه پیدا کردم ...ما همکلاسی بودبم و دوستان خیلی خوبی برای هم شدیم. من کم کم احساس می کردم که ازش خوشم میاد و اون هم متقابلا همچین حسی داشت. شش ماه گذشت اما اون بهم پیشنهاد نمیداد ولی همیشه عشقش رو به من نشون میداد. ما شب و روز بh هم صحبت می کردیم و من خیلی خوشحال بودم از داشتنش. اما یک روز تماس گرفت و گفت که از احساسش نسبت به من مطمئن نیست و نمی خواد با من ارتباط داشته باشه.من واقعا قلبم شکست....بهش التماس کردم منو ترک نکنه ولی اون خیلی بد رفتار کرد و ارتباطشو با من قطع کرد...خیلی ناراحت بودم و شب و روز گریه می کردم...من خیلی دوستش داشتم و نمیتوستم بدون اون زندگی کنم...

بعد از دو هفته گریه مداوم ، تصمیم گرفتم که اونو برگردونم

کتاب راز رو خوندم و کتاب قدرت عشق و شکرگزاریو...تمام قواعد اونهارو اجرا کردم. تصور می کردم که با تمام احساس به من پیشنهاد میده...من هر شب تمام عشقمو بهش میدادم و از خدا و کائنات میخواستم نشونه هایی بده.

مثبت موندن تو همچین شرایطی خیلی سخت بود ولی ایمانمو به خدا و کائنات حفظ کردم ...خواسته من این بود که روز تولدش به من پیشنهاد بده. من هیچ تماس و پیامی دریافت نکردم و موضوع رو رها کردم...

شش ماه گذشت ...روز تولدش بهش زنگ زدم که تبریک بگم...حتی خواستمو فراموش کرده بودم...چند دقیقه بعد خودش دوباره زنگ زد و خیلی با احساس بهم پیشنهاد داد.

نمیتونستم باور کنم که بلاخره بهم پیشنهاد داد.قلب

خیلی از خدا و کائنات متشکرم ما رابطه خیلی خوبی داریم...

 

توصیه من به شما اینه که ایمان داشته باشید که به خواستتون می رسید...

 

شاد باشید...

 

 

/ 0 نظر / 702 بازدید