گل رز

تجربه نازنین عزیز 

 

بعد از اینکه برای اولین بار فیلم راز رو دیدم، چون زیاد بهش اطمینان نداشتم فکر کردم بهتره از چیزای کوچیک شروع کنم تا اگه جواب نداد سرخورده نشم!

 

پس اولین چیزی که از کائنات خواستم یه شاخه گل بود. چون من عاشق گل و گیاهم. تو تاکسی نشسته بودم که چشمامو بستم و یه شاخه گل رز نیمه باز سفید رو تصور کردم که انتهای گلبرگهاش سایه های صورتی داره. گل رو تو دستم گرفتم. گلبرگهای لطیفش، برگهاش، ساقه و حتی خار روی ساقه رو هم لمس کردم. بعد اونو نزدیک صورتم بردم و بوییدم و غرق لذت شدم.

 

فردای اون روز بعد از بیدار شدن از خواب بازم اون گل رو تصور کردم و چون چیز بزرگی نبود تونستم راحت باهاش ارتباط برقرار کنم و باورش کنم.بعد از ظهر که به خونه برگشتم رفتم جلوی آینه و ناگهان...! مات و مبهوت به گل رز سفید-صورتی که اونجا بود نگاه میکردم. مادرم اومد تو اتاقم و وقتی تعجب منو دید شروع کردن به توضیح دادن که اون گل چطوری از اتاق من سر درآورده اما من فقط می خندیدم و سپاسگزاربودم چون اونقدر مهم نبود که اون گل زیبا از کجا اومده! مهم این بود که راز واقعیت داشت و برای من کار کرده بود.لبخند

 

 



/ 11 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شری

شادییییییییییییییییییییییییییییییییییی ایشالله خاهرت داروسازه ماهر و با تجربه ای میشه . [ماچ][ماچ][قلب] وای نازی جون خیلی قشنگ بود گلم .[ماچ][ماچ] مری جونم مرسی عزیزم که لطف میکنی جمله های خوشگلتو میذاری[ماچ][ماچ][قلب][قلب]

یلدا

من خیلی زیبام من خیلی خوشگلم[خنده]مری من قول میدم این شکلی بشم [نیشخند]شمام واسم دعاکنین همتونو عروسیم دعوت میکنم[نیشخند]

یلدا

مری جون راستی شما وبلاگ شمیم جون هم بودی نمیدونی چرا تا اردیبهشت فقط کامنت گذاشتن

نازنين

شادي جون ممنون [قلب][ماچ] مهديه عزيز[ماچ] شري عزيز[ماچ]

meri

یلدا جون من برات دعا میکنم توام این شکلی شو[نیشخند] والا شمیم رفت چند روز دیگه بیاد از اردیبهشت نیومده و منم ازش خبر ندارم [ناراحت]

مهدیه

سلام شادی جونم خوبی؟امیدوارم که خواهرت دارو یه شهر خوب اصن هرجا که خودش دوس داره قبول شه و همیشه تو زندیگیش موفق باشه مثه خواهر گلش[قلب] راستی شادی یه خبر...................................................................... من ازدواج کردم[خجالت][خجالت][خجالت] بگو با کی؟؟؟با پسر مری الان باید بش بگیم مادر شوهر مری[مغرور] ببینم چرا هیشکی واسه مادر شوهر جون من داستان عشقولی نمیزاره؟

pariya

عالییییی بود عزیزم[مغرور][ماچ][قلب][قلب]

مهتاب

سلام.تشکر میکنم از نازنین عزیز چون چیزی رو تعریف کرد که مشابهش برای من اتفاق افتاده بود!من بعد از دیدن یکی از مجموعه سخنرانیهای دکتر حلت در مورد قانون جذب،تصمیم گرفتم با یه چیز کوچیک و قابل باور امتحانش کنم و اومدم یه شلوار مشکی ساده رو تجسم کردم(اصلأ نمی خواستم برم بیرون و اون رو بخرم،میخواستم از یه طریق جادویی بدستش بیارم)صبح اون رو تجسم کردم و بعد به فراموشی سپردم،بعدازظهر بعد از ساعتها پای کامپیوتر نشستن رفتن تو اتاق نشیمن که ببینم بقیه در چه حالن.دیدم مادرم تمام وسایلش رو ریخته بیرون و داره مرتبشون میکنه.به محض دیدن من گفت:"مهتاب این شلوار نوه،هیچ وقت نپوشیدمش.تو میخوایش؟"وقتی به شلوار نگاه کردم نزدیک بود شاخ درآرم!دقیقأ همونجوری بود که تصورشو کرده بودم!جالب اینکه اصلأ نمیدونستم مامانم ماه هاست اون شلوار رو داره و ما تقریبأ هم سایز هستیم!از طرفی ممکن بود اون لحظه به جای من یکی از خواهرام بیاد داخل و مامان شلوار رو به اون بده!اما تو اون لحظه من بی هیچ دلیلی وارد اتاق نشیمن شده بودم! برای من که خیلی جالب بود!

سارا

آره واقعا حقیقت داره. برای منم خیلی پیش اومده همچین چیزی!! زیبا و شگفت آوره!!

معصومه

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم پشت دانایی اردو بزنیم دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم هیجان ها را پرواز دهیم [قلب]