داستان های راز (قانون جذب )

در این وبلاگ داستان واقعی راز و موفقیت هایی که افراد با استفاده از راز یا همون قانون جذب به خواسته هاشون رسیدن از وب سایت اصلی راز (www.thesecret.tv) به صورت ترجمه شده قرار گرفته. همچنین آموزش های روزانه و هفتگی راز هم تو همین وبلاگ قرار داده می شه . امیدوارم که مطالب بتونه الهام بخش همه هم وطنای عزیزم در استفاده از قانون جذب باشه .

این شعر زیبای مجتبی کاشانی رو امروز استادم تو آخرین جلسه خوندن...خیلی قشنگ بود...دوست داشتم برا دوستامم بزارم ...لبخند 

 

هیچ‌کس جز تو نخواهد آمد

هیچ‌کس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشن این خانه تو باید باشی

هیچ‌کس چون تو نخواهد تابید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ‌کس چون تو نخواهد جوشید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

هیچ‌کس چون تو نخواهد رویید

باز کن پنجره صبح آمده است

در این خانه رخوت بگشای

باز هم منتظری؟

هیچ‌کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز

که صبح است، بهار آمده است

خانه خلوت‌تر از آن است که می‌پنداری

سایه سنگین‌تر از آن است که می‌پنداری

داغ، غمگین‌تر از آن است که می‌پنداری

باغ، غمگین‌تر از آن است که می‌پنداری

ریشه‌ها می‌گویند

ما تواناتر از آنیم که می‌پنداری

هیچ‌کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری بی تو

روی این خاک نخواهد پاشید

خرمنی کوت نخواهد گردید

هر کجا چرخی بی‌چرخش تو

هر کجا چرخی  بی چالش و بی‌خواهش تو

بی‌تواناییِ اندیشه و عزم تو نخواهد چرخید

اسب اندیشه خود را زین کن

 تک‌سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می‌داند

که خدا می‌خواهد تو «خودآ»یی باشی

بر پهنه خاک

نازنین

داس بی‌دسته ما

سال‌ها خوشه نارسته بذری را بر می‌چیند

که به دست پدران ما بر خاک نریخت

کودکان فردا

خرمن کشته امروز تو را می‌جویند

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ، در نگاه فردا

هیچ‌کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟

هیچ‌کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی‌گوید برخیز

که صبح است، بهار آمده است

تو بهاری آری

خویش را باور کن   
 
 
 
 
 
 
 

[ ۱۳٩۳/٢/۳٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

سلااااااااام....من اومدم قلب

این داستانو یکی از دوستان تو قسمت نظرات گذاشته بودن...گفتم شیر کنم همه دوستان ببیننلبخند

با سلام خدمت دوستان عزیز من یه تجربه خیلی باحال از راز دارم و دوست دارم شما هم از تجربه من لذت ببرید . 5 سال قبل من سرباز یکی از پادگانهای آموزشی شیراز بودم و به سربازها جدید , آموزش نظامی میدادیم . اواسط خدمت با یه سرباز آموزشی که ساکن کیش بود برخوردم و برام جالب بود که یه سرباز کیشی دارم . توی پادگان یه باغ بزرگ اناری داشتیم و من عادت داشتم بعضی شبا تنهایی توی باغ قدم بزنم و اونشب خاص , رفتم توی باغ اناری و با تمام حس هام رفتم تو فکر ... و با خودم میگفتم خدایا میشه منم تو کیش باشم خونه داشته باشم و ماشینهای مدل بالا سوار شم و کنار دریا تفریح کنم و .... راستی من تا اون زمان فقط اسم و آوازه کیش رو شنیده بودم اصلا نرفته بودم کیش ... خلاصه اونشب حدود یک ساعت خودمو تو کیش میدیدم و خونه داشتم و با ماشینم باکلاسم کنار دریا لذت میبردم انگار همش واقعی بود ... من خدمتم تموم شد و سه ماه بعدش یکی از دوستام زنگ زد و گفت میای کیش کار کنی ؟ منم با سر رفتم ولی اصلا یادم نبود که یه روزی آرزوشو داشتم حالا حدس بزنید بعد از 5 سال به کجا رسیدم ؟ بله ماشین اف جی کروزرم رو دارم و یه آپارتمان شیک کنار دریا دارم و یک کار بسیار عالی لبخند

با تشکر از ح.م

[ ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه