داستان های راز (قانون جذب )

در این وبلاگ داستان واقعی راز و موفقیت هایی که افراد با استفاده از راز یا همون قانون جذب به خواسته هاشون رسیدن از وب سایت اصلی راز (www.thesecret.tv) به صورت ترجمه شده قرار گرفته. همچنین آموزش های روزانه و هفتگی راز هم تو همین وبلاگ قرار داده می شه . امیدوارم که مطالب بتونه الهام بخش همه هم وطنای عزیزم در استفاده از قانون جذب باشه .

 

بیشتر از یک سال بود که تنها بودم و این طولانی ترین زمان در طول ده سال اخیر بود.

با این حال در همین مدت بود که من عمیقا به دنبال نیمه گمشده ام میگشتم و کتابهای الهام بخش میخواندم . بطور اتفاقی با راز ( قانون جذب) آشنا شدم و ناگهان جرقه ای در ذهنم ایجاد شد که من بیش از حد بر روی آن چه که نمی خواستم تمرکز کرده بودم. با خواندن کتاب راز متوجه شدم که چرا همیشه روابط یکسانی را به سمت خودم جذب میکردم چرا که من روی " چیزهایی که نمی خواستم" و روی " گذشته " تمرکز کرده بودم و به اندازه کافی بر " خودم" متمرکز نشده یودم.

بنابراین شروع به تمرکز بر چیزهایی کردم که میخواستم شریک آینده زندگی ام داشته باشد، همه مشخصات از  ویژگیهایی شخصیتی و معیارها و ارزشهایش گرفته  تا رنگ موی تیره و چشمان آبی رنگ لبخندقلب

حتی برای اولین بار در زندگی ام شروع به خواندن رمانهای عاشقانه کردم که مرا در فرکانس و حالت عشق قرار می دادند.

در یک طرف تختم میخوابیدم طوری که برای همسر آینده ام در سمت دیگر تخت جا باشد و در عین حال از زندگی خودم و تنهایی ام هم لذت میبردم.

الان که فکر می کنم میبینم نکته کارگشا همین بود که فقط با تمام وجودم خودم رو حس کنم و به خودم عشق بورزم در حالیکه همزمان منتظر و مشتاق وارد شدن اون فرد منحصر به فرد بودم که چون مغناطیسی به سمت من کشیده بشه.

 

کوتاه سخن اینکه من اون فرد خاص رو دو ماه بعد ملاقات کردم، پس از سه ماه از اولین ملاقاتمان نامزد شدیم و  بعد از دو سال نیز ازدواج کردیم.

اون تمام ویژگیهایی رو که من در موردش رویاپردازی کرده بودم داره حتی موهای تیره و چشمان آبی رنگ رو J

ما متوجه شدیم که قبل از اینکه اولین بار هم دیگه رو ملاقات کنیم ،  در زندگی در جاهایی با هم بصورت نااگاهانه برخورد داشتیم مثلا عمه من 23 سال پیش همسرم رو ملاقات کرده بود، یا مثلا ما هر دومون در تور کانتیکی با افراد مشهور مورد علاقه مون دیدار کرده بودیم و یا در یک شرکت یکسان کار کرده بودیم اما هرگز تا 3 سال پیش مستقیما سر راه هم قرار نگرفته بودیم!

من فکر میکنم این اتفاقها توسط کاینات رقم زده میشه تا شما رو با راههایی که اصلا انتظارشو ندارین سورپرایز کنه و باعث لذت بردن شما بشه

از راندا برن تشکر میکنم که راز رو در دسترس همگان قرار داد. من واقعا فهمیدم که چرا و چطور خودم و زندگی ام رو دوشت داشته باشم، و اینکه اگر ما آگاهانه زندگی کنیم ، زندگی مون معجزه آسا میشه. خوشحالم که در کنار روزهای معمولی، روزهای ولنتاین هم برای من معنی داره J

 

[ ۱۳٩٥/٥/٥ ] [ ٥:٥۱ ‎ق.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

سلاااام به همهلبخند

خوبین دوستای گلم ؟ حتما که خوبین، وقتی همه چیز ممکنه چرا خوب نباشیم، اصلا با حال خوبه که همه چی ممکنه قلب

بعد از مدتها به وبلاگ سر زدم و با دیدن این همه نظر احساس کردم باید آپ کنم... از این به بعد هر هفته حداقل 3 تا پست یا داستان میزارم ...قلب

امشبم حتما یکی میزارم براتون ، تا جایی هم که ممکنه جواب سوالارو میدم 

شاد باشیدقلبقلب

[ ۱۳٩٥/٤/٥ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

پانکیل از هند

می خوام داستانم رو از ماه نوامبر سال 2013 شروع کنم.

 

من عاشق یک مرد خوش قیافه و باهوش شدم. و اون همه ویژگیهایی که من آرزوشو داشتم، داشت. مرد خوش تیپ، با هوش و دانشجوی مهندسی. همیشه می خواستم دوست*پسرم دانشجوی مهندسی باشه. اون به من پیشنهاد داد و ما یک رابطه عاشقانه و دوست داشتنی به مدت 3 ماه داشتیم. ولی به خاطر افکار منفی باعث شدم رابطمون خراب شه و  در 21 فوریه سال 2014 از من جدا شد.

من متوجه اشتباهاتم شده بودم و می خواستم اونو بر گردونم ولی نمی تونستم چون مدام اونو به خاطر اینکه قلب من رو شکسته بود و باعث زجر کشیدنم شده بود سرزنش می کردم. متوجه شدم که برای برگردوندنش باید رو خودم تمرکز کنم و مثبت باشم چون سرزنش اون فقط اوضاع رو بدتر می کرد.

 

مدام به من می گفت که رابطه دیگه تموم شده و دیگه عاشق من نیست ولی من از ته دل می دونستم که هنوز منو دوست داره و به من اهمیت می ده.

 

دیگه دنبالش نمی رفتم و بهش پیام نمی دادم ...من از 13 سالگی راز رو می دونستم و ایمان داشتم که می تونم برش گردونم پس افکارمو  رو خودم، شغلم و تحصیلاتم  متمرکز کردم .

من یک لیست و یک آلبوم آرزو درست کردم...عکس های خودم و اون رو تو آلبوم قرار دادم.هر روز 10 تا ویژگی مثبت دوستم رو می نوشتم و بابت اونها شکرگزاری می کردم. من تصور می کردم که در 1 اگوست به من زنگ می زنه و به من خواهد گفت که دلش برای من تنگ شده و همچنان دوستم داره و می خواد دوباره از نو شروع کنیم.

 

و این همون چیزیه که دقیقا اتفاق افتاد!!!!

 

اون الان بهترین دوستم، عشق زندگیم و بهترین آدمی هست که می شناسم.

من به احساسات اون نسبت به خودم شک نکردم و می دونم که دوستم داره و تنها کاری که کردم این بود که بابت رابطمون شکرگزار بودم.

الان تو دو شهر مختلف تحصیل می کنیم که زیاد دور نیستند و آخر هفته ها با هم هستیم و برای ادامه تحصیل با هم به کانادا مهاجرت خواهیم کرد. 

لبخندقلب

 

http://thesecret.tv/stories/stories-read.html?id=28388

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢٦ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

اگر شما افکار نیازمندی به پول را از خود ساطع کنید در نتیجه همواره نیاز به پول را جذب خواهید کرد. باید راهی پیدا کنید تا بدون پول شاد باشید. احساس لذت و شادی داشته باشید. چون اینها همان احساساتی هستند که با پول خواهید داشت...پول نمی تواند شادی را جذب کند ولی شادی می تواند پول را به زندگی شما جذب کند .لبخندقلبلبخند

[ ۱۳٩۳/٦/٢٦ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

از دوبی!

می خوام مطلبم رو با تشکر از راندا برن و تیمش شروع کنم. متشکرم ...متشکرم...متشکرم

داستان من از اینجا شروع میشه که مردی تو زندگیم بود که هر روز با هم بودیم و تمام جزئیات زندگیمونو با هم به اشتراک می گذاشتیم. این مرد واقعا به من علاقه داشت ولی من اونو به عنوان شریک زندگیم نمی دیدم. تا اینکه یک روز از من تقاضا کرد برای همیشه با اون باشم و من جواب رد بهش دادم . اما همینکه این مرد ازم دور شد متوجه شدم اون تنها کسی بوده که من می خوام باهاش باشم... تلاش می کردم دوباره باهاش ارتباط برقرار کنم . بهش زنگ می زدم...پیام می فرستادم و ایمیل می زدم ولی هر بار خیلی بی ادبانه جوابمو می داد.

 

ناامید شده بودم تا اینکه یک روز که داشتم تو اینترنت جستجو می کردم چه جوری فرد مورد علاقمو برگردونم با سایت راز آشنا شدم. من داستان هایی رو درباره روابط و الهامات نوشته شده بود رو خوندم و نوری از امید در من ایجاد شد. البته من فیلم راز رو چند وقت پیش به اصرار همون مرد دیدم ولی اصلا ازش استفاده نکرده بودم و راهنماییهاش رو دنبال نکرده بودم.

من خودمو متقاعد کردم که حتما دستورات راز رو اجرا کنم. شکرگزاری عادتم شده بود و مدام خودم و فرد مورد علاقمو دست تو دست می دیدم....و تصور می کردم لحظات خوبی با هم داریم و حتی تصور می کردم داریم با تلفن با هم حرف می زنیم.

من یه آلبوم شکرگزاری درست کرده بودم و تاریخی که می خواستم اون به من زنگ بزنه و حتی چی می خوام بگه رو توی اون آلبوم نوشته بودم. اصلا اجازه نمی دادم افکار منفی به ذهنم بیان حتی آلبوم آرزوها هم درست کرده و عکس هایی از اینکه با هم هستیم قرار داده بودم. فقط به نتیجه فکر می کردم که با هم بودنمون بود.

این جوری رفتار کردن سخت بود ولی من مدام داستان های راز رو  می خوندم و اصلا ایمانمو به کائنات و خدا از دست نمی دادم . اصلا فکر نمی کردم چطور قراره اتفاق بیفته چون اون بخش به من مربوط نمی شد. من فقط باید به نتیجه فکر می کردم.

 

و معجزه اتفاق افتاد...

بعد از دو ماه استفاده مرتب از راز اون به من زنگ زد و حرفایی رو که می خواستم بشنوم بهم زد. و می دونم تعجب نمی کنید اگه بگم خیلی نزدیک به تاریخی که مشخص کرده بودم این اتفاق افتاد و این معجزه قانون جذبه!!! تعجبتعجبقلب

 

می خوام بگم هیچ وقت ایمانتونو از دست ندید و بدونید که راز یک جادو هست که شما رو به شادی می رسونه...به خودم قول داده بودم هر وقت فرد مورد علاقم برگشت داستانمو بنویسم و حالا اونو برای شما می فرستم و امیدوارم امید بخش شما تو رسیدن به خواسته هاتون بشه. لبخند

[ ۱۳٩۳/٤/٢۱ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

این شعر زیبای مجتبی کاشانی رو امروز استادم تو آخرین جلسه خوندن...خیلی قشنگ بود...دوست داشتم برا دوستامم بزارم ...لبخند 

 

هیچ‌کس جز تو نخواهد آمد

هیچ‌کس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشن این خانه تو باید باشی

هیچ‌کس چون تو نخواهد تابید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ‌کس چون تو نخواهد جوشید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

هیچ‌کس چون تو نخواهد رویید

باز کن پنجره صبح آمده است

در این خانه رخوت بگشای

باز هم منتظری؟

هیچ‌کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز

که صبح است، بهار آمده است

خانه خلوت‌تر از آن است که می‌پنداری

سایه سنگین‌تر از آن است که می‌پنداری

داغ، غمگین‌تر از آن است که می‌پنداری

باغ، غمگین‌تر از آن است که می‌پنداری

ریشه‌ها می‌گویند

ما تواناتر از آنیم که می‌پنداری

هیچ‌کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری بی تو

روی این خاک نخواهد پاشید

خرمنی کوت نخواهد گردید

هر کجا چرخی بی‌چرخش تو

هر کجا چرخی  بی چالش و بی‌خواهش تو

بی‌تواناییِ اندیشه و عزم تو نخواهد چرخید

اسب اندیشه خود را زین کن

 تک‌سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می‌داند

که خدا می‌خواهد تو «خودآ»یی باشی

بر پهنه خاک

نازنین

داس بی‌دسته ما

سال‌ها خوشه نارسته بذری را بر می‌چیند

که به دست پدران ما بر خاک نریخت

کودکان فردا

خرمن کشته امروز تو را می‌جویند

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ، در نگاه فردا

هیچ‌کس بر تو نخواهد بخشید

باز هم منتظری؟

هیچ‌کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی‌گوید برخیز

که صبح است، بهار آمده است

تو بهاری آری

خویش را باور کن   
 
 
 
 
 
 
 

[ ۱۳٩۳/٢/۳٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

سلااااااااام....من اومدم قلب

این داستانو یکی از دوستان تو قسمت نظرات گذاشته بودن...گفتم شیر کنم همه دوستان ببیننلبخند

با سلام خدمت دوستان عزیز من یه تجربه خیلی باحال از راز دارم و دوست دارم شما هم از تجربه من لذت ببرید . 5 سال قبل من سرباز یکی از پادگانهای آموزشی شیراز بودم و به سربازها جدید , آموزش نظامی میدادیم . اواسط خدمت با یه سرباز آموزشی که ساکن کیش بود برخوردم و برام جالب بود که یه سرباز کیشی دارم . توی پادگان یه باغ بزرگ اناری داشتیم و من عادت داشتم بعضی شبا تنهایی توی باغ قدم بزنم و اونشب خاص , رفتم توی باغ اناری و با تمام حس هام رفتم تو فکر ... و با خودم میگفتم خدایا میشه منم تو کیش باشم خونه داشته باشم و ماشینهای مدل بالا سوار شم و کنار دریا تفریح کنم و .... راستی من تا اون زمان فقط اسم و آوازه کیش رو شنیده بودم اصلا نرفته بودم کیش ... خلاصه اونشب حدود یک ساعت خودمو تو کیش میدیدم و خونه داشتم و با ماشینم باکلاسم کنار دریا لذت میبردم انگار همش واقعی بود ... من خدمتم تموم شد و سه ماه بعدش یکی از دوستام زنگ زد و گفت میای کیش کار کنی ؟ منم با سر رفتم ولی اصلا یادم نبود که یه روزی آرزوشو داشتم حالا حدس بزنید بعد از 5 سال به کجا رسیدم ؟ بله ماشین اف جی کروزرم رو دارم و یه آپارتمان شیک کنار دریا دارم و یک کار بسیار عالی لبخند

با تشکر از ح.م

[ ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

سلام دوستای گلم....دانشگاهم شروع شده و فرصت نمی کنم بیام...امروز اومدم دیدم بعد مدت ها وبلاگ بازدید حیفم اومد آپ نکنم...لبخند

 

 

فقط و فقط روی خودتون و افکارتون تمرکز کنید اگه در هماهنگی کامل با کائنات باشید هیچ چیز نمی تونه مانع رسیدن به خواسته هاتون باشه ولی اگه فکر کنید کسی مانع رسیدن به خواسته هاتون می شه روی فرکانس منفی قرار دارین . روی ایجاد و خلق چیزهایی که می خواین تمرکز کنید و بدونید که مرکز همه اعمال الهی و بزرگ خودتون هستین و کائنات هم شریکتون هست . و هیچ چیز نمی تونه بین شما و خلق خواستتون قرار بگیره !!!

شاد باشیدقلب

[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ شادی ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه